شعر طنز/مجنون به روایت گرانی

گفتم که ای پسر جان ، در حال خوب مستی

مجنون به ره ندیدی، در حال می پرستی

گفتا خیال خامت، مجنون کجاشنیدی

رفتند همه پی کار، در سالروز مستی

گفتم چرا ز لیلی، بی میل گشته ای نیک

گفتا که شرط کرده، نه حال من ز سستی

گفتم که شرط اوچیست؟ تا من کنم دوایش

گفتا که بچه ای تو، رو در کنار دستی

گفتم بگو عزیزیم، لااقل شنیدم اورا

گفتا 3شرط سخت است، شرط وصال مستی

اول یه دانه خانه، در شهر خوب تهران

دوم نوید مهراست، بر سال های هستی

سوم یه کار خوب است، در حد خانواده

شاید که یار بینی، بعد هزار دستی

گفتم که خوب باشد، تا تو روی بمیری

اینکه چرا نشستی، ای ننگ و نام هستی

در باب خانه خوب، در شهر بی نشانم

متری سه دویست است، در کوره راه هستی

مهرش که سکه ای است، در دم به قیمت خون

صد پول خون جنگی، خواهد زوال سستی

اینها همه که خوب است، مرد سه شغله بدتر

پارتی که تو نداری، در کار راه مستی

اینک برو عزیزم، نامه بده به جانان

گو میل من نباشد، بر سوت و سار مستی

ای لیلی جهانی، رو سوی بخت خود حال

تا به ابد بمانی، در چهار راه هستی

/ 0 نظر / 7 بازدید